افاضات حاجاقا



خبرگزاری وبلاگشهر
شاپرك
سعيد، اولين کسی که در وبلاگ نويسی به من کمک کرد
زهرا اولين كسي بود كه من رو با وبلاگ آشنا كرد

[Powered by Blogger]

این سایت، web site performance monitor است که بالاست.
یعنی اینکه سروری که این سایت در آن میزبانی شده است (همان هوستینگ) به عدد بالا سُر و مر و گنده به فعالیت خویش ادامه می دهد!!
 

سلام
نمیدونم چی شد که یک مرتبه به سرم زد بیام اینجا یک چیزکی بنویسم.
دیگه این وبلاگ فیلتر شده به درد من هم نمیخوره. افاضات حاجاقا مرد. دیگه چیزی جز خاطره برام نیست. میخونمش تا خطراتم زنده بشوند.
یکی دو هفته دیگه امتحانام شروع میشه (حقوق پیام نور!!!) و تا اواخر دی هم طول میکشه. امتحانام که تموم شد، یک وبلاگ جدید میزنم با شکل و شمایل جدید و نوشته های جدید و امکانات جدید.
دیروز رفته بودم توی این بلاگر، لاکردار چقدر امکانات اضافه کرده. یک وبلاگ داشتم به نام حاجاقا دات بلاگ اسپات دات کام، توش یک چیزکی نوشتم و طرحش رو هم عوض کردم و کلی حال کردم.
دلم تنگ شده برای همه چیز. برای خوبی های گذشته و ارتباطات گذشته و همه چیز گذشته.
فکر کنم که روانی ام. حس میکنم که گذشته ها بهتر بود. به جای اینکه مدرن باشم و بگم آینده بهتر است. و اینجوری از لحاظ ذهنی تلقین کنم که آینده بهتر است و که بعد هم بهتر شود.
بگذریم.
اومدم فقط یک سلامی بکنم و برم.
به قول والده بوس بوس

link   |  

 

 
سلام
فکر میکنم که حدوداً 5-6 ماهی میشه که اینجا چیزی ننوشتم. اوایل که خیلی گرفتار بودم و مودم هم اصلاً خوب نبود. گرفتاریم هم اینقدر زیاد بود که حتی ایمیلهایم رو هم چک نمیکردم. توی این 10-12 سال، فکر میکنم که برای اولین بار بود که هر روز ایمیلهایم رو چک نمیکردم. بعدش هم حدود دی ماه بود که فهمیدم سایتم فیلتر شده است. این فیلتر کننده ها نکرده اند یک نگاهی به مطلب در انواع سکس من بیندازند و ببینند که من در مورد سکس چی نوشتم، بعد سایت رو فیلتر می کردند. دیگه هیچ انگیزه ای برای نوشتن پیدا نکردم. نداشتم اصلاً. هرچی هم ملت شهید پرور کامنت می گذاشتند که بابا، فلانی هم مرد چرا چیزی نمینویسی، اصلاً حس نوشتن نداشتم. گرفتاری هم کما فی السابق ادامه دارد.
 
سال جدید شد. سال خیلی سختی بود. تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم و تغییر همیشه با مقاومت اطراف همراهه. شده تصمیم بگیری رژیم بگیری و عدل تا روزها به مهمانی های مختلف دعوت بشی؟ این دعوت شدن ها همون مقاومت محیط که جلوی تغییر تو ایستادگی میکنه. من هم که تصمیم گرفته بودم که تغییر کنم، تمام دنیا به روم بد شده بودند. توی این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها هم از دوستام فهمیدم. شناختم خیلی بیشتر شد. نقطه مشترک همه اینها این بود که تا موضوع تغییر پیش میاد، اصلاً تو را کتمان می کنند چه برسه به دوستی با تو رو!!
 
این سال خیلی سخت، عوضش خیلی زود گذشت. انگار همین هفته پیش بود که با سام که الان کاناداست، رفته بودیم سوریه و لبنان. بیروت نازنینی که همه چیزش از بین رفت. خیلی زود گذشت. خیلی.
 
مادر بزرگ والده، امروز رفت. خیلی آروم و راحت. مهربون ترین آدم فامیل بود. استثنای واقعی. مطمئنم که الان راحته. مطمئنم که الان داره به ریش همه ما ها میخنده. خوش به حالش.
 
سال خیلی خیلی خوبی رو احساس میکنم. به نظرم میرسه که بهترین سال این سی سال اخیرم باشه. راستی امسال بهمن، 30 سالم شد و هیچ کسی هم زنگ نزد. گفتم که تو رو کتمان می کنند چه برسه به دوستیت رو!!
 
سال نوتون خیلی خیلی مبارک
علیرضا

link   |  

 

Imraan
 
توی محل کارم، رادیو روشن بود و اخبار ساعت 10 صبح پخش می شد. گفت عمران صلاحی در سن 60 سالگی...
 
دیگه بقیه اش رو نشنیدم. داد زدم کی؟ عمران صلاحی؟
تازه بجه ها فهمیدن که رادیو هم روشن است. گفتند چی میگی؟ عمران صلاحی جی؟
صدام خفه شده بود. یک اس ام اس به والده زدم که تو میدونستی عمران مرد؟ جواب داد صلاحی؟ و من زدم زیر گریه. صادق اومد و گفت بابا بی خیال. و من همینطور گریه میکردم.
داشتم مینوشتم آره که مهرشید زنگ زد. صدام در نمیومد.
اس ام اس زد که توی بیمارستان توس درگذشته. سکته قلبی.
 
خدا فقط خودش میدونه که چقدر به حرفهاش خندیدم. از استکان چایی هایی که میخورد.
سه چهار ماه پیش بود، آخر وقت داشتم برمیگشتم خونه. رادیو پیام روشن بود. داشت از عمران میگفت. از قدرتش در شعر.
نادر بهتر از من تونسته حرف بزنه. من نمیدونم چی باید بگم.
 

link   |  

 

سلام

خانم والده ما چند وقت پیش یک داستانی را ترجمه کرد و به ما داد که برایش تایپ کنیم. ما هم تایپ کردیم و وقتی که خواستیم برایش بفرستیم، گفتیم که جاچ خانم، این ترجمه ای که شما کردید، این هم اونی که ما کردیم!
بعد خانم والده به ما گفت که مال شما البته که بهتر از ما بود.
بعد دو نفری نشستیم و کمی این ور و اونورش کردیم و یک روزی والده ما آن ترجمه را گذاشت توی وبلاگش یعنی اینجا
امروز ما متوجه گشتیم که جناب آقای پژمان خان، در کامنتی که برای جناب آقای خوابگرد خان گذاشته اند، ضمن ذکر خیری که از سایت هفتان به عمل آورده اند، گفته اند که این مرغ آمین بانو را هم دریابید. ما رفتیم توی سایت هفتان که ببینیم چه کس دیگری همان داستان را ترجمه کرده است، دیدیم که عجب! همان ادنا خان خودمان است که چند وقتیست به مهدی اچ ایی تغییر نام داده است. تاریخ پست ادنا، البته چند روزی بعد از پست والده است. خب با توجه به اینکه والده در گروه جارچی به همگان اعلام نمود که ما یک همچین داستانی ترجمه کرده ایم، خب می شود گفت که ادنا هم که عضو جارچیست، آن نامه را خوانده است و بعدش هم بلافاصله رفته است توی هفتان و لینکش را داده.
البته این امکان هم وجود دارد که ادنای عضو جارچی، هیچ کدام از نامه های جارچی را نخوانده است و خودش راساً اقدام به ترجمه کرده است و حالا از سر اتفاق، بعد از والده ما ترجمه اش را در وبلاگش قرار داده است.
راستش فعلاً حکمی نمیتوانم صادر کنم. ولی خیلی خوشحال میشدم که ادنا وقتی که این ترجمه را در وبلاگش قرار میداد، یک لینکی هم بهش میداد یا وقتی که در هفتان به مطلب خودش لینک میداد، یکی هم به والده ما میداد.
علی ای حال، ما در این پست غرضمان این که به هر دویشان لینک دهیم و بلکه کار خدا پسندانه ای کرده باشیم.

link   |  

 

سلام
اول از همه باید میلاد مبارک حضرت علی علیه السلام رو به همتون تبریک بگم. خدا کنه خودش، توی این روز، صله‌ی همه ما را به ما بدهد.

اما بعد.

می‌گویند سنگ بزرگ نشانه نزدن است. برای اینکه شما یک سنگ بزرگی را نزنید، ابتدا باید آن سنگ را پیدا و از به اندازه کافی بزرگ بودنش اطمینان حاصل کنید. اگر آنقدر بزرگ بود که ارزش نزدن داشت، تازه باید کارهای مقدماتی را شروع کنید. خوب اطرفش را نگاه کنید، جوانب را بسنجید و مطالعات تحقیقاتی و محیطی انجام دهید. چرا اصلا باید یک سنگ بزرگ را نزنید؟ تا به حال چند مرتبه سنگ نزده‌اید؟ یا دست بزن ندارید یا به زن؟ این سوالات فلسفی را از خودتان بکنید. امکان دارد سنگ برای شما بزرگ باشد ولی کس دیگری بتواند آن را بزند. اگر نظر بنده را بخواهید، این سنگ به درد نزدن نمی‌خورد. کمی زور بزنید و سنگ را بلند کنید که اگر کس دیگری بیاید و سنگ را بزند، پاک آبروی شما رفته خواهد شد! به همین دلیل ساده که تحقیقات خود را خوب انجام نداده اید. اصولاً برای اینکه بتوانید یک سنگ را نزنید، باید خودتان را نیز خوب بشناسید. و این یعنی اینکه علم خود شناسی را به بهترین نحوی فرا‌آموخته باشید.
به من ایراد نگیرید که این همه سنگ توی کوه و در و دشت هست که آدمی نمی‌تواند بزند. پیدا کردن یک سنگی که واقعاً نتوانید بزنید، همانطور که دیدید، مستلزم خودشناسیست و می‌دانید که خودشناسی هم مقدمه خدا شناسیست.
چه برکاتی دارد این سنگ بزرگ نزدن!!

بعد از اتمام مراحل مقدماتی، نوبت به مراحل اصلی نزدن سنگ می‌رسد.
سنگ را بگذارید جلوی خودتان (درواقع اگر شما توانستید که این کار را انجام دهید، بلافاصله برگردید ببینید کجای کار ایراد داشته یا درست انجام ندادید. یادتان باشد که شما دنبال سنگی هستید که نزنیدش. اگر قرار باشد که بگذارید جلویتان که نه تنها سنگ را زده‌اید، جابجا هم کرده‌اید و خیلی کارهای دیگر. من چند روز پیش عکس یک خانمی را دیدم که با یک عدد سنگ خیلی بزرگ نمی‌دانید که چه کارها که نمی‌کرد!!)
بنشینید جلوی سنگ. اگر چهار زانو بنشیند که دیگر چه بهتر. اگر پاشنه‌ها را هم روی کناره ران قراردهید که دیگر نور است و اگر همینطور که به سنگ می‌نگرید، پشت دستتان را هم بگذارید روی زانویتان و دو انگشت شست و اشاره را هم مهربانانه وادار به بوسیدن کنید آن هم از نوع فرانسویش که حالا حالا ها ول کن ماجرا نباشند، دیگر نور علی نور است.
به سنگ بنگرید. تمرکز کنید که هیچ چیزی به جز سنگ توی ذهنتان نباشد. سعی کنید فقط به یک نقطه از سنگ خیره شوید. خانم که جلویتان نیست که سرتاپایش را برانداز کنید! (اگر شما خواننده گرامی، خانم هستید، بنا به اختیار خودتان می‌توانید به جای خانم، آقا را در جمله قبلی قرار دهید. اختیار با شماست. همانطور که بعضی مواقع حق هم با شماست!!!)
بعد از چند دقیقه‌ای که تمرکز کردید (بستگی به این دارد که چقدر در تمرکزتان موفق بوده اید. از 2 دقیقه بگیر برو بالا) چشمهایتان را ببندید و تصور کنید که سنگ را بغل کرده‌اید و عرق از سر و رویتان می‌ریزد و شما دریغ از یک میلی‌متر زدن سنگ. یواش یواش احساس می‌کنید که تمام وجودتان در حال از هم پاشیدن است. یک مرتبه بلند شوید، فریاد کشید، به سوی سنگ بدوید و با تمام زور، سنگ را نزنید. موفق باشید!

بنده دیشب (البته تا الان که ساعت دوازده ظهر سه شنبه است)، اولین قدم را برای نزدن سنگ بزرگ برداشتم. قریب به 100 مگابایت کتاب در حدود 10.000 صفحه از اینترنت گرفتم که معلوماتم را بالا ببرم. تا روز جمعه بیست مرداد ماه هم شما فرصت دارید تا یک عدد سنگ بزرگ، مجانی و رایگان، از http://www.worldebookfair.com بار گذاری پایین (درست نوشتم؟) کنید. بشتابید که وقت نادر است.

link   |  

 

سلام

اول از همه عرض کنم که این بلاگر آقا قاط زده است خفن.
عرض شود خدمتتون که ما چهارم مرداد ماه مطلبی نگاشتیم و پستش کردیم و چون کنکور داشتیم، دو سه روزی به اینترنت سر نزدیم. روز هفتم مردادماه که به وبلاگمان آمدیم، دیدیم که مطلب ما تاریخش خورده است ششم مرداد ماه. گفتیم اوکی نو پرابلم. روز دوازدهم مردادماه، آقا ما یک عدد کامنت به وسیله ایمیل دریافت کردیم که فردی نوشته بود یکی از بزرگترین مزایای اینکه یه مطلبو دوبار پست کنی اینه که من میتونم تو دومی اول بشم !! آقا ما را می فرمایید، گفتیم ما کی یک مطلب را دو مرتبه نوشتیم؟ مجدداً آمدیم به وبلاگمان و دیدیم که همان مطلب چهارم یا به روایتی ششم مردادماه ما، در تاریخ یازدهم هم پست شده است. ولی هیچ اثری از کامنت آن فرد محترمه نیست!
تا اینکه آقا محمد اومد و کامنت دیگری بنگاشت و ما خوشحال از اینکه بالاخره کامنت آن ضعیفه، پابلیش گردیده ، ولی دیدیم که باز هم جا تر است البته که بچه نیست. حالا اینها به کنار، الان که اومدم اینجا می بینم که در لیست مطالب پست شده من، فقط یک بار آن مطلب هست و من نمیدانم این جناب بلاگر آن دومی را از کجا آورده است. خلاصه اینکه به قول خاتون گفته باشم که مبادا بعداً سوالی ابهامی چیزی پیش آید.

اما بعد.
آقا ما بعد از قریب به یک سال بالاخره دو عدد زوج جوان را به کلبه خویش دعوت نمودیم. اما ای کاش که نمینمودیم!! یعنی اینکاه آقا پاک آبرویمان رفت. اولاً که در یک چشم به هم زدن، آقا ما یادمان رفت که پلو را گذاشتیم که قل بخورد. این شد که وقتی تلفنی که فکر میکردیم حداکثر 50 ثانیه طول میکشد ولی نزدیک به 3 دقیقه به طول انجامید، تمام شد و گفتیم خب حالا برویم توی آشپزخانه، دیدیم که کمی بیش از اندازه برنج قل خورده است و دیگر باید کشیدش سر میز!! این شد که لوبیا پلویی که میخواستیم جلوی بانوان محترمه آبرویمان را حفظ کند و میان نو عروسان و آقایان داماد دعوا و اختلاف راه بیندازد که بابا برو یاد بگیر، ببین یک عدد الف بچه که تازه پسر هم هست و مثل سرکارعالیه دختر تشریف ندارد، چه پلویی درست کرده بود و تو؟ خجالت بکش و مگر توی اون خونه مادرت (شاید هم یک عدد لفظ دیگری را به کار برد) چی بهت یاد داده اند و از این دست بگو مگو ها، برعکس شد و آبروی ما را برد و بانوان محترمه هم نفسی به راحتی کشیدند و آقایان داماد هم قدر همسرانشان را دانستند!!
خلاصه اینکه این تازه کوچیک کوچیکش بود. ولی چیزی که در این مهمانی کوچک، جلب بنده را توجه کرد دو تا چیز بود یکی اینکه یکی از بانوانی که به تنهایی و بدون همسرشان تشریف آورده بودند، فرمودند که درست است که این پلوت بد شد، ولی چون بقیه خوب شده بود و ریزه کاری هایت رو درست انجام داده بودی، ما کاملا حرفت را باور میکنیم که این خراب شدن لوبیا پلو فقط یک اتفاق بوده است. حالا کجای این حرف جالب توجه است؟ اینجاش که اگر بنده یک عدد خانمی بودم که آقایی نیز همسرم بود و آن وقت یک چنین جی کی ایی میکردم، آیا باز هم همین حرف زده میشد؟ والده که میگوید نه. جامعه مرد سالارانه ما چنین اجازه ای را به زن نمیدهد که غدا را خراب کند. اگر احیاناً غدای زن خراب شد، نه به خاطر اتفاق که به خاطر بی عرضگی و غیره اوست. راستش دلم برای آن نو عروس تازه سوخت. چون فکر میکردم که اگر آنها آبروی شوهرشان را ببرند، چه الم شنگه ای که به راه نخواهد افتاد.
اما مطلب دوم اینکه این جوانان برومند ایران زمین، اون شبی هیچی نخوردند. فقط شیرینی که خودشان آورده بودند تقریباً نصف شد. صبح جمعه که داشتم خونه رو مرتب میکردم، بیسکوییتهایی که من عاشقشان هستم، تمام و کمال دست نخورده ماند و 3 عدد رنگارنگ به علاوه 24 عدد تخمه سفید به همراه چند عدد پسته، کل چیزهایی بود که خورده شد. خوب شد میوه نخریدم!!

link   |  

 

سلام
 
اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!
 
اما بعد.
 
1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...
 
ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!
 
2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.
 
3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.

link   |  

 

سلام

اول از همه باید چهارسالگی مرتیا را تبریک عرض کنم. کمی دیر است ولی خب سوخت و سوز ندارد!!!

اما بعد.

1- امروز رفته بودم که کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه پیام نور را بگیرم. یک ورقه تبلیغاتی یک آموزشگاه را بهم دادند که نوشته بود ما آرزو میکنیم در آزمون 6 مرداد ماه موفق شوید ولی...

ولی در غیر این صورت ما تا آزمون سال بعد با شما هستیم!!!

2- نزدیک به یک ماه است که موبایلم خراب است و همش هم تعمیرگاه ایراتل است. بیچاره ها دیگر من رو که می بینند، میگند تو که دیروز اینجا بودی!!! فعلا از گوشی ساخت وطن صا ایران استفاده میکنم ولی مشکل اینجاست که همه ی شماره تلفنهایم توی گوشیم بود. نزدیک به یک ماه است که از هیچ کس خبری ندارم. پس فردا هم کنکور دارم، بعد از کنکور باید یک فکر اساسی برای شماره تلفنهای دوستان بکنم.

3- در پست قبلی که لینک یک سایت ضد اسراییلی را نوشته بودم، به دلیل همان لینک، نامه هایی که از طرف بلاگر به ایمیلهای خوانندگان میره، اسپم تشخیص داده شده بود و امتیاز منفی آن نیز -11 بود. جالبه که بدانید میانگین امتیاز منفی یک نامه ی اسپم، بین منفی یک و صفر است!! به میگن سانسور؟ به این مینگن آزادی؟ نمیدانم. فعلاً وقت فکر کردن به اینها را ندارم.

link   |  

 

هفته ي پيش وقتي كه EuroNews بيروت رو نشان ميداد، گريه ام گرفت. اين بيروت همان بيروتي بود كه 3 ماه پيش من رفتم و كلي ذوق زده شدم؟ اين بيروت هماني بود كه به پسر خاله ام گفتم كه اگر روزي ديدي كه اومده ام اينجا ساكن شدم تعجب نكن؟ باورم نميشد. درياي به اون زيبايي، ساحل به اون آرامي چه بلايي سرش آمده بود. ولي همين گريه، بيشتر از چند دقيقه طول نكشيد و من هم رفتم مثل هميشه، سرم را روي بالشت گذاشتم و خوابيدم. البته شخصاً در ميان دوستان و آشنايان، به بي غيرت معروف هستم، ولي احساسم اين بود كه اين بي غيرتي، در مورد مسايل غم انگيز دنيا، مثل جنگ و سيل و طوفان و غيره، اپيدمي و همه گير شده. البته جناب خوابگرد هم همين نظر را تا حدودي دارند.
اين همه جنگ و خونريزي تا كي بايد طول بكشد؟ پس اين انسان كي بايد عاقل شود كه بابا همه ما آدميم، همه ما مخلوق يك نفريم؟

يك سايتي هست كه خودم حوصله اينكه تمامش لود شود را نداشتم و صفحه رو بستم، ولي به شدت توي ايميل ها و آف لاين ها ميايد. اين كارها، به نظر من زياد مفيد فايده نيست و اگر ميخواهيم كه كاري كرده باشيم، بايد به آن لينك دهيم.
من اينجا سهم خودمم را انجام دادم و اميدوارم كه شما ها هم همينكار را بكنيد.

با آروزي اينكه روزي را بتوانيم ببينيم كه در هيچ جايي نه جنگي باشد نه كشتاري

link   |  

 

سلام
یک کوچه پایین تر از محل کارم، یک سلمانیست. دو سه هفته ی پیش، سردرش یک تابلو گذاشت که عکس یک آقای مدل خیلی خوشگلی با موهای افشان بود و اسم سلمانی.
یک روز که داشتم جلوی روزنامه فروشی که در کنار سلمانیست، سیگار میکشیدم و به تابلو نگاه میکردم، یک آقایی با موهای جو گندمی با جوانی 24-23 ساله، از سلمانی اومد بیرون. یکی از مغازه دارها گفت حاجی عجب عکسی از پسرت گذاشتی بالا مغازه ات ها!!! اون هم گفت که کار خودشه. از بس با این کامپیوتر ور میره بالاخره یک خیری هم باید به پدرش برسه یا نه؟!!

هفته ی پیش، توی کل پیاده رو، چندین و چند حجله گذاشته بودند و پارچه های سیاه و تسلیت از طرف مسجد محل و کلانتری و کسبه و ... به صاحب مغازه در غم از دست دادن تنها فرزند.

هنوز باور نمیکنم.
امروز حجله ها و پارچه ها نبود.
زندگی ادامه داره. چه بخواهیم چه نخواهیم. بی رحم است نه؟

link   |  

 

18 تير چه تاريخيست در زندگي من


سلام
خيلي خوشحالم. خيلي زياد خوشحالم. تقريباً دارم ديوونه ميشم. بعد از اينكه ايتاليا آلمان رو كشت (دقيقاً كشت. نه اينكه برد.) از شدت هيجان تا صبح بيدار موندم و فرداش هم كه بايستي ميومدم سركار و نتيجه اينكه 40 ساعت خوابم نبرد. اون شب به همه گفتم كه همين كشتن براي كافيست. هرچقدر كه باخت آرژانتين تمام توان من رو گرفت به طوري كه با خوردن دو ماگ قهوه ولي ساعت 11 شب بيهوش شدم و حتي نتونستم بازي ايتاليا اكراين رو ببينم، كشتن آلمان بهم نيرو داده بود.
حالا ايتاليا قهرمان جام شد. ايتاليا آلماني رو زد كه آرژانتين رو زده بود، فرانسه اي رو زد كه برزيل رو برده بود و اين يعني كه آرژانتين و برزيل رو هم برده است.
سالها پيش از اين، والده قربون صدقه خواهر زاده اش كه ميرفت، ميگفت الهي فداش خاله اش. در تمام اين مدت ميگفتم الهي فداش شه خاله اش. كي؟ كاناوارو.
دارم ديوونه ميشم.

سالها قبل،‌ 18 تير ماه، روزي بود كه براي اولين بار به قول امروزيها كلنگ بيزينس اينترنتيم رو زدم. روز 18 تير قرار داد نمايندگي فروش و هوست و دامنه و اينترنت رو با شركت قاصدك امضا كردم.
دو سال بعدش وقتي كه داشتم دو سالگي كارم رو جشن ميگرفتم، واقعه 18 تير كوي دانشگاه پيش اومد و ديشب 18 تير ماه، روزي كه تولد 9 سالگي بيزينسم بود، ايتاليا بعد از 24 سال قهرمان شد.
قبل از بازي به همشيره ميگفتم كه اگر اقليدس زنده بود، ميگفت كه از نظر اعداد امسال ايتاليا قهرمان ميشود و ديديم و كه قانون اعدادي كه اقليدس در نزديك به 3000 سال پيش وضع كرده بود، هنوز هم پابرجاست.

علي يار روي كيك تولدش نوشته بود VIVA Argantina. خيلي دلم سوخت. به معناي واقعي. حالا ايتاليا روي اين خيانت كار رو كم كرد. بهش گفتم احساس خفت و خواري نميكني؟!!!

زنده باد ايتاليا. زنده باد كاناوارو. زنده باد بوفون مادر پياله كه حتي محض ثبت در تاريخ هم يك پنالتي رو در جهت نبپريد. زنده باد زيداني كه بالاخره اون خود اصليش رو نشون داد. هيچ ميدونستيد كه زيدان تا به حال در مسابقات باشگاهي و مليش، اين سومين باري بود كه به دليل شاخ زدن به ملت شهيد پرور از بازي اخراج ميشه؟ بابا طرف اينكاره است.
امروز همه تون رو دوست دارم. حتي توي آلماني و حتي تو زيدان!

link   |  

 

سلام
 
1- تقریباً میتونم بگم که اعصاب درست و حسابی ندارم و صد البته که به خاطر حذف ایران از ادامه جام جهانیست. نگید که مگه تو انتظار داشتی که ایران صعود کنه؟ امید که داشتم. دلم که میخواست.
 
2- یک هفته ایست که در یک شرکت کار پیدا کردم. فعلاً قرار است که تا آخر خردادماه بروم تا اگر هر دو طرف راضی بودیم، قرارداد استخدام ببندیم. کار فعلیم هم فعلاً این است که رابط بین کارمند و بخشها با حسابدار است. یعنی اینکه سند ها را مرتب میکنم و دفاتر حسابداری را مینویسم و... تا حسابدار که تشریف میاورند، مشکلی نداشته باشند.
 
3- چند روز پیش که اومده بودم خونه، توی پارکینگ که سوار آسانسور شدم، 4 نفر (دو مرد و زن و دو دختر و پسر) توی آسانسور ایستاده بودند. من فکر کردم که به خاطر من آسانسور رو نگه داشته اند، ازشان تشکر کردم و دکمه طبقه خودمان را زدم. متوجه شدم که به جز همینی که من زدم، بقیه خاموش است. به طبقه خودمان که رسییدیم، من از آسانسور اومدم بیرون و آنها هم همانطور ایستاده بودند!! خیلی وسوسه شدم که برم بگم شما برای اینکه بروید به مقصد مورد نظر، باید دکمه اون طبقه رو بزنید!! ولی خب جلوی خودم رو گرفتم. حدود 30-40 ثانیه بعد در آسانسور بسته شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. فکر کنم کسی آسانسور رو زده باشد!!!
 
4- چندی پیش یک نوشته ای نوشتم. نمیشه اسمش رو گذاشت داستان یا حتی قصه. ولی خب برای خودش یک چیزی هست! خودم زیاد ازش راضی نیستم ولی باز هم خب، بد نیست شما هم بخوانیدش!

link   |  

 

سلام



شرح 1- خب من هم اگر یک چنین مه جبین و سیمین رویی جلویم بود، یک همچین لبخند ملیحی بر لبانم نقش میزد.
شرح 2- ای آقا، مسلمونی هم مسلمونهای قدیم، آقا چشمهات رو درویش کن
شرح 3- ... یه دیقه وایسین، ببینم بلاخره این قرار ما چی میشه...



نه خیر، مثل اینکه قرار ما امروز جور نمیشه، بذار لااقل هم زمان هر دو کار رو بکنم...
(در حاشیه) دقت کردید چه با دقت به دستهای دختره خیره شده اند!!؟

link   |  

 

سلام
خب البته که بیشتر از یک ماه است که در این مکان مقدس چیزی ننوشتم. علت صرفاً گشادی برخی اسافل آدمیست و لاغیر. همین فراخی، باعث می گردد که آدمی کمی تا قسمتی هم مودش پایین بیاید. وای به روزی که مودت هم پایین باشد و زنگ بزنی به محترمه ای که بخواهی کمی گپ بزنی و او هم دلش از تو پر تر باشد و شروع کند به درد دل کردن که البته با زبانی نرم نیست و توناژش بالاست !!!

ما به خیر و نیمه خوشی رفتیم سوریه. چون در آنجا خوش نگذراندیم، وقتی که برگشتیم، با پسر خاله ها رفتیم شمال و حسابی دق دلی را خالی کردیم.
حال و خوصله حرف زدن ندارم فقط همین را بگویم که چون ما مهمان پسرخاله مان بودیم، و ایشان هم به خاطر قرار سفارتی به سوریه میرفتند، برایشان مهم نبود که توری که میگیردند چه نوع توری باشد. تور ما هم که یک عدد تور زیارتی بود و برنامه گروه هم روزی سه نوبت زیارت. ما هم که تصمیم داشتیم که حتماً سری به بیروت بزنیم، فقط 12 ساعت در لبنان بودیم و این شد که حسرت به دل ماندیم.

برعکس همیشه که مینوشتم حرف برای گفتن زیاد دارم، ایندفعه هیچ حرفی برای نوشتن ندارم.
شما هر سوالی که دارید بپرسید بلکه بنده حرفی برای نوشتن داشته باشم.

راستی سال نویتان حسابی مبارک باشد. خدا کند که حسابی تر از سالهای گذشته باشد.
ایام به کام

link   |  

 

سلام

احتمالاً اين آخرين مطلب سال 1384 بنده خواهد بود. بازهم احتمال دارد كه جمعه به اتفاق پسر خاله‌ى نازنين برويم به كشور سوريه. شنيده‌ام كه از دمشق با ماشين تا بيروت كمتر از يك ساعت است براي همين هم شايد يك سرى به بيروت هم زديم. اگر رفتي شديم، سال تحويل و هفته‌ي اول عيد نيستيم. خلاصه اينكه از همين الان، سال جديد رو حسابي بهتون تبريك ميگم و خدا كنه كه سال آينده، اولاً از امسال كلي و حسابي بهتر باشه و ثانياً يكي از بهترين‌هاي عمرتون باشه.

روز دوشنبه يازدهم صفر 1397 هجري قمري، ساعت بيست دقيقه از سه بعد از ظهر گذشته، پسري دو كيلويي به دنيا اومد كه بعدها شخص شخيص حاجاقا گرديد! يك شنبه بيست و يكم اسفندماه 1384 هجري شمسي، برابر بود با يازدهم صفر 1427 هجري قمري، يعني با يك حساب دو دو تا چهارتا، ديروز سي‌امين سال تولد من به حساب قمري بود!
خيلي ها ازمن ايراد گرفتند كه نخير هيچ هم همچيزي نيست و بايد به سال شمسي حساب كرد و... ولي من عمداً ديروز رو به خاطر سپرده بودم. از خيلي خيلي ماه پيش، منتظر ديروز بودم. از امروز به بعد، تقريباً سي ساله شده‌ام. سي ساله‌اي كه خيلي بايد براش فكر كنم.

زندگي، بدون اينكه خبرمان كند، همينطور دارد پيش ميرود. والده هرچند گاهي توي وبلاگش مطلب مي‌نويسد و روزي چهار پنج نفر هم بازديد كننده دارد. خيلي كم پيش مياد كه مطلبش عمومي باشد و بيشتر مطالبش، تخصصي ادبيست.
هر وقت كه ميرم توي وبلاگش، احساس غرور مي‌كنم. نه به خاطر اينكه پسرشم، بيشتر به خاطر اينكه يواش يواش دارد كار با وبلاگ نويسي را ياد مي‌گيرد. قبلاً هم نوشته بودم كه احساس مادري رو دارم كه مي‌بيند بچه‌اش يواش يواش دارد بزرگ مي‌شود و پشت لبهاش سبز، يا نوك سينه‌هاش برجسته مي‌گردد!!(بسته به مورد!!!)
توي يكي از مطالبش، درباره عزيز معتضدي نوشته بود. رفتم زندگي نامه‌ي عزيز رو خوندم. عنوانش اين بود كه نوشتن، شغل نويسنده نيست، سرشت اوست. خب با توجه به حال و احوال خودم، با توجه به سي ساله شدنم، به توجه به فكري كه مدام توي ذهنم در همين باره ها هست، سوال كردم از خودم كه سرشت من جيست؟ وكلات؟ دلالي؟ نويسندگي؟ تحقيق؟ اينرنت؟ اينا همشون يا چيزهايي هستند كه دوستشون دارم و توي خودم هم ذوقي ديدم، يا اينكه چند صباحي انجامشون دادم.

نزديك به 7 ماه است كه بيكارم. البته بود موقعي كه تو كار كارت خريد از اينترنت بودم، ولي كار به اون معني كه شما فكر ميكنيد و احتمالاً انجامش هم ميديد، نه. قبل از اين 7 ماه خب دانشجو بودم و درس ميخوندم. دقيقاً مثل كارمندي كه سر كارش، كار نميكند!! توي اين 7 ماه خب البته خيلي چيزها ميتونستم ياد بگيرم. قبلاً وقتي كه يك همچين فرصتهايي برام پيش ميومد، كلي بر معلوماتم اضافه ميكردم و ... (هميشه خودم يك اصطلاحي در يك همچين موردي به كار مي‌بردم ولي الانه هرچي فكر ميكنم يادم نمياد ميگفتم بر معلوماتت اضافه كن و ... كسب كن.) ولي اين دفعه هر كاري كردم، نتونستم بشينم پاي كامپيوتر و مثلاً زباني بياموزم.
اصلاً الان ماههاست كه ديگه كامپيوتر اون رفيق شفيق 24 ساعتم نيست. چند وقت پيش كه 4-5 روز تلفن خونمون به خاطر كابل برگردان، قطع بود، داشتم فكر ميكردم كه قبلاًها اگر يك همچين اتفاقي ميوفتاد، كلي پول كافي نت ميدادم.

دارم عوض ميشم. نسبت به قبل خيلي تغيير كردم. تغيير و عوض شدن في نفسه، بد نيستند ولي من ميترسم. بيشتر از اين ميترسم كه مبادا كه بدتر شم.
يكي از اين تغييراتي كه توي خودم مي‌بينيم، پول است!! احساس مي‌كنم كه عامل قدرت من، عامل تنفس من در طي همه‌ي اين سالها، پول بوده، حالا كه بي پول شده‌ام، ديگه حوصله‌ي هيچ چيز و كسي را ندارم. با بچه ها بيرون نميرم چون عادت ندارم كه پول رو ديگرون بدهند يا لااقل من تعارف نكنم. نميدونم مي‌ترسم، خجالت مي‌كشم يا اينكه چي. از خونه بيرون نميرم، چون اگر ماشين دست علي‌يار باشد، من عادت ندارم كه با تاكسي معمولي برم. عمري مرفه بي‌دردي سوار تاكسي تلفني مي‌شدم و حالا بايد تغييرش بدم. از اينترنت و استفاده نمي‌كنم چون پول تلفن و اينترنتش زياد است و مي‌ترسم از پسش برنيايم. اگر بخواهم احتمالا تا صبح بايد برايتان بشمرم!!

آرزوهاي خوب خوب برايتان مي‌كنم. سعي مي‌كنم كه كساني را كه مي‌شناسم، هنگام تحويل سال، به اسم ياد كنم. شما هم همين كار را بكنيد!

مثل هميشه، دوستتون دارم
عليرضا

link   |  

   شخص شخيص حاجاقا

  ايميلتون رو اينجا بنويسن تا هر وقت كه مطلب جديدي نوشتم با خبر شويد


powered by Bloglet



کليه صفحات  اين سايت برخلاف قانون کپی رايت ، دزديده شده است از پشتيبانان شبکه !!