سلام
عجيبه اون موقعها كه درس داشتم و كلي كار، كلي هم مطلب داشتم واسه نوشتن، ولي الان كه حسابي بيكارم، هرچي فكر ميكنم چيزي به ذهنم نمياد.
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد // جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
خيلي عجله دارم. ولي اول بايد يه دوش بگيرم. صبح حموم بودم ولي خب الان عرق كردم. آره يه دوش سريع ميگيرم و بعد ميرم. وارد حموم ميشم. تند لباسام رو در ميارم، شير آب رو باز ميكنم. اي بابا مگه حالا آب گرم ميشه؟ خب هوا گرمه، اين ابش هم زياد سرد نيست و من هم عجله دارم. خودم رو خيس ميكنم. صابون رو برميدارم كه تند به بدنم بمالم. اي واي! صابون از دستم افتاد زمين. دوباره بَرش ميدارم. اول از شكمم شروع ميكنم. اَك هي! باز كه صابون از دستم ليز خورد! عليرضا! خونسرد باش توروخدا. عجله داريا. صابون رو نگاه ميكنم ببينم كجا ميره، تا بعدا" بذارمش سر جاش. خب اشكال نداره، با شامپو تنم رو ميشورم. بالاخره ضرر كه نداره. شامپو رو بر ميدارم، يه خورده توي دستم ميريزم ميزنم به سرم. همينطور كه دارم سرم رو ميشورم، يه دفه يادم ميفته كه عليرضااااااااااااااا ميخواستي تنت رو بشوري فقط. ميرم زير دوش. سريع سرم رو ميشورم. دوباره شامپو رو بر ميدارم. يه خوردش رو ميريزم توي دستم. حواست باشه كه به سرت نزنيا. نه. حواسم هست! تنم رو باهاش ميشورم. شير آب رو باز ميكنم. دِ؟ پس چرا آب نمياد؟:(((
سلام
- سلام. دفتر مدير كل انفورماتيك صدا سيما؟
روي چمنها زير آفتاب، دراز كشيده بود. رفتم كنارش نشستم. نشست. يه نگاهي بهم كرد. موهاش رو نوازش كردم. اونم خودشو برام لوس كرد. كنارم به پشت خوابيد و من هم دلش رو قلقلك ميدادم. همينطور كه داشتيم با هم بازي ميكرديم، يكدفعه پا شد دُمش رو تكون داد و به سمت ظرف غذايي كه مادرم براش گذاشته بود رفت.
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
ساعت 5 صبح بود. از صداي پچ پچ صحبتهاي پدر و مادرم از خواب بيدار شدم.هوا كاملا روشن بود. پدر گفت عليرضا آقاي خميني مرد! گفتم يعني چي؟ گفت ديشب كه مادرت زنگ زد كه توي اخبار التماس دعا از مردم خواستن، من بعد مطب رفتم بيمارستان. اونجا كه رسيدم، ديدم ايرج داره از بيمارستان مياد بيرون. گفتم چه خبر؟ گفت تموم شد. رفتم تو. حاج احمد آقا بالا سر امام نشسته بود و ناله ميكرد. خانم و دخترهاش هم اين طرف اتاق نشسته بودند. آقاي خامنه اي بيرون اتاق ايستاده بود، موسوي پشت سرش. كروبي رو كه از حال رفته بود، نشونده بودن روي صندلي داشتن بهش آب قند ميدادن. بقيه همه پراكنده. گفتم ميتونم برم تو؟ هاشمي گفت نه دكتر. فعلا خانوادشون تو هستن. يه خورده صبر كنيد. يه يك ساعتي گذشت. حاج احمد آقا اومد بيرون. به آقاي خامنه اي گفت حالا بايد چي كار كرد؟ آقاي خامنه اي گفت امشب تصميم ميگيريم. بعد همه آقايون رو جمع كرد توي يه اتاق ديگه براي تصميم گيري. موسوي گفت دولت يك هفته تعطيل عمومي و 40 روز هم عزاي عمومي اعلام ميكنه. محمد هاشمي گفت راديو فقط قرآن پخش ميكنه و ساعت 7 صبح اعلام ميكنيم.
مرد خدا حدود هفتاد و هفت هشت سالشه. تمام عمرشو براي خدمت به خلق به كار برده. توي آلمان مهندسي برق خونده بود. چند دفعه اي از خطر مرگ حتمي نجات پيدا كرده بود. يه دفعه سوار قطار بوده، قطار مي ايسته، فكر ميكنه كه رسيدن به ايستگاه. در قطار رو باز ميكنه و همچين كه پاشو ميذاره روي پله آخر يه قطار ديگه با فاصله نيم متري از جلوش رد ميشه. يك دفعه هم برق 220 ولت ميگيرتش و خيلي اتفاقهاي ديگه. نگاش كه ميكني، صورت آرام و دلپذيري داره. از اوناست كه به موقع براي دفاع از حق ديگران همجين آتيشي ميگيره كه فكر ميكني يك آدم عصبي مزاجه. و البته در عقايدش به قول امروزي ها تساهل و تسامح نيست. دل نترسي داره. دلي كه خاص مردان خداست. از اوناست كه همه كار كرده. از خياطي و آشپزي و باغبوني بگير تا طراحي كارخونه برق و معاونت وزير.
نسل سوخته