Friday، December 25، 2009

در این چند سال که وبلاگ نمی‌نوشتم، مواقعی پیش می‌آمد که دلم می‌خواست بنویسم. اگر همت می‌داشتم، در دفتر خاطراتم می‌نوشتمش، همت اگر کمتر می‌بود، در انجمن مووبل تایپ فارسی و اگر باز هم از این کمتر بود، در ایمیلی به یک دوست. اگر هم هیچ همتی در کار نمی‌بود که عمدتاً نیز همین بود، در ذهن می‌ماند و چه بسا که فراموش نیز می‌شد.
الان آمدم به نخستین عیّار ایماگر ایمیلی بنویسم، یک مرتبه‌ یاد دو چیز افتادم، یکی اینکه تازگی، اینجا را دوباره راه‌اندازی کرده‌ام و دیگری حرف عیّار که آدمی باید خود را به بوته‌ی نقد بسپارد. این‌ را هم گفته بود که در حال حاضر، عمده دلیل نوشتن بیش از هزار پست در وبلاگش، در معرض نقد قرار دادن خویش است با نظرات و انتقاداتی که خوانندگانش در قسمت‌ نظرهای هر پست، برایش می‌نویسند.
این شد که آمدم اینجا تا آن چیزکی را که می‌خواستم در ایمیل برایش بنویسم، اینجا بنویسم.
اولا که الان یادم رفت!
ثانیا که تا یادم بیاید، دستی سر گوش اینجا می‌کشم و قسمت نظرخواهی‌اش را سعی می‌کنم دوباره راه بیندازم. باید اول بروم ببینم آن سایتی که آن روزها از سیستم نظردهی‌اش استفاده می‌کردم، هنوز هست یا نه و سرویس دهی می‌کند و اینها.
اگر در همین حین، آن مطلبم، به یادم آمد، می‌آیم و می‌نویسم. و الا، فعلا تا بعد!

Monday، December 21، 2009

بیش از دو سال است که اینجا، متروکه شده بود. در این دو سال، چه ها که نگذشت.
همین صفحه را اگر بخوانید، متوجه خواهید شد که در همین چند سال اخیر، فقط مواقعی آمده‌ام و نوشته ام که دلم خیلی گرفته بوده. یه موقع‌هایی هست که دلت کسی رو میخواهد که باهاش درد دل کنی، بگریی و های های زار بزنی.
اولش، شوکه شده بودم. بعد از دست این خبگزاری‌های دولتی، عصبانی.
امروز ولی روز دیگری بود. مثل امشب که شبی خاص است.
عزا عزاست امروز
روز عزاست امروز
پدر سبز ایران پیش خداست امروز
ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز

آنقدر دلم پر است و سنگین که دستم نمیرود به نوشتن.
دستنوشته‌ی زیر، پیشکش کسی باد که عاقبت به خیر ترین فردی بود که تا به حال دیده‌ام:

- نمیدونم باید چشمانم را ببندم و از صدای این شر شر اب و خنکی ان روی پاهام لذت ببرم یا اینکه بازشون کنم و این دشت و گل و درخت را نگاه کنم.
- تازه امشب هم یلداست!
- آره. اصلا یادم نبود. تو برنامه‌ات چیه؟
- هیچی. اگه تو و سهراب و بقیه بیاین، شاید بریم و با هم خوش بگذرونیم!
- شما دو تا دخترا هم که همش هی حرف بزنید. چشماتون رو ببندید و از این هوا حالش رو ببرید!

ندا! ترانه! سهراب!
بیایین! بیایین ببینید کی اومده!!
(سه تایی با هم)- کی؟

حضرت ایت الله العظمی حسینعلی منتظری! پدر سبز ایران!