سلام روز عاشورا، به همراه اخوى گرانمايه، رفته بوديم دماوند. در
دماوند يك حسينيهاى هست كه بزرگترين حسينيهى خصوصى در ايران است. اين
حسينيه دو ساختمان دوطبقهى چسبيده به هم دارد يكى براى مردان و ديگرى هم براى زنان.
تعريف مىكردند كه هروقت فيلمى سريالى مىخواهند بسازند، اين حسينيه
يكى از لوكيشنهاست.
خلاصه اينكه ما رفتيم آنجا و همينطور كه دستههاى عزادارى را نگاه
مىكرديم، به ما گفتند كه بياييد كمك. پسرخالهام به من گفت عليرضا تو
كه كمر درد داري، نيا توى آشپزخونه، چون اگه بياي، بايد كار كني. من هم
گفتم ميام و كار نمىكنم!!
به بهانهى اينكه مىخوام با دوربينم از چگونگى پخت و كشيدن و
چيدن غذا عكس بندازم، رفتم تو. با موبايل تازه كادو گرفتهام، مشغول
عكس انداختن شدم. يكى دو ساعتى كه بدين منوال گذشت، احساس كردم كه كمرم
ديگر درد نمىكند و آستينها را بالا زدم و يك يا على (به قول يكى كه
اونجا بود، توى مجلس امام حسين مىگن يا حسين نه يا علي!!) گفتم و كمى هم كمك كردم.
 اين گوساله البته مال غذاى فرداش است.
اين حسينيه، از اول ماه محرم تا آخر ماه صفر به ملت شهيد پرور و
عزادار دماوند ناهار و شام مىدهد.
 گوسالهى بالايى، بعد از پاك شدن.
 گوشتها را توى ديگها مىريزند براى شتشو.
 اين هم طريق شستن!!
 بعد از شستن، اينگونه پاك و خورد
مىكنند.
 كه بعد از خورد شدن توى ديگ مىريزند
براى پختن.
 اين هم پياز غذا
 اين هم اجاقهاى مخصوص پخت گوشت
 اجاقهاى مخصوص دم كردن پلو، به خاطر حجم
بالاى برنج، در بالا هم شعله دارد .
 بعد از اينكه غذا پخته شد، پلو را براى كشيدن در بشقاب، در ديگ كوچكترى مىريزند تا هنگام كشيدن، راحت تر
باشند.
 خورشت را هم به هكذا
 يكى پلو
مىكشد، ديگرى خورشت روى آن
مىريزد، دو نفر بشقابها را در يك مجمعه قرار مىدهند.
 همان متن بالا، از زاويهاى ديگر
 بعد كه آن دو نفر غذا را در مجمعه
گذاشتند، يك نفر برنج زعفرانى را كه در آنجا بهش مىگفتند رنگ روى خورشت
مىپاشد.
 در همين حين هم يكى مشغول دراوردن ته ديگ
است.
 اون ديگ وسطي، همان رنگ است. مجمعهها را
روى زمين مىگذارند تا يكى بيايد و ته ديگى را كه نفر بالايى دراورده بود، در هر بشقاب بگذارد.
 بعد مجمعهها را اينگونه روى هم
مىگذارند تا هم فضا خالى شود و هم براى بردن به صحن حسينيه راحت تر
باشد.
 اين هم ماست است.
 براى هر 3 نفر يك ظرف ماست
مىگذارند.
 پارچها را اينگونه آب
مىكنند. هر پاچ
براى هر 6 نفر است.
 قسمتى از 17.000 بطرى نوشابه
 ملت شهيد پرور و عزادار و البته گرسنه و
خسته
 ساعت 5 بعد از ظهر، نوبت خودمان شد كه
عذا بخوريم. هرچند كه يك چشممان به ملت بود كه اگر كارى داشتند، در خدمت
باشيم.
 اجازه داشتند كمى استراحت كنند تا براى شام سرحال و قبراق باشند. فكر
مىكردند كه من از روزنامه يا
تلويزيون(!!) آمدهام.
 اين هم باقاليهاى پاك كرده براى شام
غريبان.
حاجاقا بهمن 84
|