اعتراف: داستانی از سید علیرضا مدرس حاجاقا

اعتراف



پدر! من به بهترین دوستم خیانت کردم. بهم گفت که الان دو ساله که هیچی بهت نمیگم. الان دو ساله که هیچی ازت نمیخوام، دوساله که دیگه رضا رو همینطوری که هست قبول کردم، هیچ انتظاری هم ندارم که بهتر شه هرچند که امیدوارم. رضا پسر خیلی خوبیه ولی دوست خوب؟ نه رضا، نمیتونم این رو با قاطعیت بگم. ازت معذرت میخوام. الان بدترین لحظه ی زندگی منه. هیچ وقت دلم نمیخواست که اینا رو بهت بگم، مریم خیلی اصرار کرده بود که باید بهت گفت ولی من حرفی نمیزدم چون میدونم که کاملاً به همه اینها آگاهی و اگه التماس الان مریم نبود، مطمئن باش که هیچ وقت دیگه هم بهت نمیگفتم.
میدونید پدر، به خودش هم گفته ام، این اون بود که برای دوستی خودش را جلو انداخت. نه اینکه منظورم این باشه که بگم خودش رو به من چسبوند، بیشتر اینکه اگر نمیکرد، من اهلش نبودم نه که اهل اون نبودما، نه. منظورم اینه که چون به طور کلی من توی دوست پیدا کردن، مشکل دارم، خب به طریق اولی حسین هم. بعضی وقتها اون اوایل، فکر میکردم که اون در حد و اندازه های من نیست، فکر میکردم که این منم که باید بهش اجازه بدم و اون خیلی دلش بخواد که با همچو منی دوستی کرده.
میدونید، هر کاری که از دستش برامده، برام انجام داده. بدون هیچ چشم داشتی. همیشه بهم میگه که تو یک آدم عاقلی هستی. عقلت از همه بیشتر است.
پدر! من بهش خیانت کردم. بعد از این همه مدت، بهش خیانت کردم. بعد از این همه خوبی، نه تنها بهش جواب ندادم، اصلاً میدونید چیه پدر، من اون رو فقط برای مشکلاتم میخواستم. فقط برای استفاده کردن ازش میخواستم. این همه من مهمونی دادم و اون رو یکبار هم دعوت نکردم. راستش اصلاً به فکرم هم نرسیده بود که یک تعارفی حالا شابدولعظیمی بکنم. نمیدونم چرا. نمیدونم چرا منی که این همه از دوستام ضربه دیدم، این همه بهم خیانت شده بود و این همه دوستیهایم یک طرفه بوده و این من بودم که همیشه میذاشتم، یک مرتبه اینجوری شدم. اون اوایل به قول خودش توجیه میکردم که باید امتحان پس بده. خودم رو البته که مبرا میدونستم. این من بودم که باید از اون امتحان میگرفتم نه اون. کمکهای اون رو به حساب این میذاشتم که توی یک امتحان دیگه ای جوابش رو بده ولی الان که فکر میکنم، پنداری توی این مرحله امتحان گرفتن گیر کردم.

چقدراینجا گرمه. بذار کتم رو درارم.
ههه، یک روز بهش حالی کردم که حالم خوب نیست. یادم نیست چطوری ولی نقشه ای که کشیده بودم این بود که حرف نمیتونم بزنم. گلوم درد میکنه و صدام خفه شده. خیلی ناراحت شد. گفت حالا یک کلمه بگو من بشنوم. با صدایی خیلی آروم و نحیف گفتم نمیشه. از دانشگاه تا ونک رو پیاده رفتیم. همش حرف زد و من همش گوش کردم. احساس یک ادمی رو داشتم که حالا نه برده ام، ولی مرید و خدمتکارم داره کنارم راه میاد. خب میدونید که من چقدر بزرگوار بودم که با مریدم، پیاده راه میرم و از همین حرفها. میفهمید که؟ فکر کنم همون روز بود که بهش گفتم من باید رهبر انقلاب بشم!! صحنه ای که از کنار پل پارک وی رد میشدیم رو خوب یادمه. یک نگاهی بهش کردم. احتمالاً مثل همیشه، نگاهم عاقل اندر سفیه بود. یه نگاهی بهم کرد و گفت کاش حرف میزدی. یک لحظه و فقط یک لحظه دلم گرفت. دلم سوخت. ولی فقط یک لحظه بود. لبخند زدم و لپش رو بوس کردم. و انگار نه انگار، به راهم ادامه دادم. گفت من تاحالا همچین چیزی ندیدم، مطمئنی که اتفاق بدی نیفتاده؟ گفتم اوهوم. الان که فکرش رو میکنم، میترسم که همون روز هم فهمیده بوده که دارم بازیش میدم. میترسم که از روی بزرگیش چیزی بهم نگفت. میترسم که، که اون دوسالی که بهم گفته بوده، صرفاً برای این بوده که دلم نشکنه. ازش میپرسم که به نظر شما هم همینطوره؟ بذار بنویسم که یادم نره. اون . بیشتر.از . دوساله. که . میدونه؟. محمد از دوستای دبیرستانیمه. خیلی با هم رفیقیم. من دو سه بار حدود یک ماه پیشش زندگی کردم. با حسین، خیلی رفیق شده بود. یک شب رفتم خونش و بهش گفتم که ببین ، حسین هرچقدر هم که پسر با مرام و زرنگی باشه، یک بچه شهرستانیه. ماها اینجور آدما رو درک نمیکنیم. توی دوستیت مواظب باش. با احتیاط برو جلو. فکر میکنم که حرفای دیگه ای هم بهش زدم. یادم نیست. ولی الان که فکر میکنم، میبینم که هرچی باشه حرف خوبی نزدم. حسین خیلی خیلی بهتر از اون چیزیه که من همیشه فکر میکردم.
مریم بهم گفت که هرچی از حسین میپرسیدم که چرا بهش نمیگی، میگه دوستی با رضا، برای من خیلی ارزش داره. رضا همینجوریه. اگر من بهش بگم و اون هیچ تغییر نکنه، یعنی اینکه دوستیمون باید قطع بشه. هیچ وقت نمیخوام اینجوری بشه.
میدونید یعنی چی پدر؟ یعنی اینکه اون اینقدر من رو دوست داشت که به خاطر من حاظر بود من رو هرجور که هستم قبول کنه. فوقش توقعش رو ازم کم میکرد. کما اینکه کرد. نمیدونم چند وقته. یک روز من با علی حرفم شد. بهم گفت که اگر من از کسی ببرم، کاری میکنم که هیچ وقت نفهمه. بهش گفتم مگه میشه همچین چیزی؟ حالا می بینم که حسین با من همون کار رو کرد. توقعش رو از من کم کرد بدون اینکه من اصلاً بفهمم. هه. این من بودم که همیشه اون رو تهدید میکردم که حسین نیاد اون روزی که من پیش خودم بگم که دیگه از حسین توقعی ندارم. و حالا این مادرپیاله، حرف من رو عملی کرده بدون اینکه من احمق حتی بو ببرم.


این دیگه کیه ؟ از کی اینجاست؟ چقدر خوشگله؟ به قول والده فتبارک الله احسن الخالقین. من رو دیده؟ کی اومد تو که من نفهمیدم؟ درهم که بسته است. قبل از من اینجا بود؟ خوب شده که بلند بلند حرف نزدم!! اِ نیاد اینجا یه دفه. نه یعنی بیاد. ولی... ای خدا از دست تو. نمیدی نمیدی، بعد یک مرتبه توی یک همچین وضعیتی میدی. نکنه خود کشیش باشه. وای اگر خودش باشه که آدم هر روز میاد برای اعتراف!! آخه پس چجوری اومد تو؟ کی من نفهمیم؟ کاش آینه داشتم.
- ببخشید. مزاحم که نیستم؟
- نه خواهش میکنم.
- خیلی وقته که منتظرید؟
- مممم فکر میکنم. یادم نیست چه ساعتی اومدم. چطور مگه؟
- شما نفر اولید؟ کسی هم رفته تو؟
- نمیدونم راستش. من که اومدم، کسی اینجا نبود. نشستم اینجا. نمیدونستم که چی کار باید بکنم. شما الان اومدید؟
- نه. من یه ربعی میشه. شما توی عالم خودتون بودید و نخواستم مزاحمتان بشم.
- نه خواهش میکنم . این چه حرفیه. شما زیاد میاین اینجا؟
- مم. نه. زیاد که نه. فقط هر وقت که لیز بخورم میام.
- لیز بخورید؟!!
- پدر میگه نگید که چی کار کردید. فقط بگید که لیز خوردم. آدم نباید گناهان خودش را شرح و بست دهد. همینکه در درون وجدان آدمی احساس گناه بیدار شد، کافیست. راستش من خودم فکر میکنم که اگه این حرف پدر درست باشه که خب پس چه احتیاجی هست که آدم بیاد اینجا و اعتراف کنه؟
- خب بله. البته. فکر میکنم که حرف شما درست باشد. من خودم این اولین باره که میام اعتراف کنم. البته نه به خاطر اینکه بخشوده بشم. بیشتر اومدم که درد دل کنم. من میگم برای اینکه بخشیده بشم، باید در عمل نشون بدم.
-
-
- مممم خب پس چرا اومدید اینجا؟ چرا نرفتید پیش یکی دیگه؟
- خب کشیش با کشیش مگه فرقی میکنه؟
- نهههههههه. منظورم این بود که چرا مثلاً پیش رفیقی دوستی آشنایی چیزه دیگه ای نرفتید؟
- آهان. ممم. ببینید، یک خوبی که این آقای کیشیش داره، اینه که نه من میشناسمش و نه اون من رو میشناسه. اینکه ته قلبم مطمئنم که اون هیچ بهره برداری از حرفهای من نمیتونه بکنه، خیلی واسم مهمه. آدمها بیشتر دوست دارند که برای یک عدد غریبه درد دل کنند که مبادا
- آبروشون بره؟
- حالا نه فقط آبرو و به این غلیظی که شما گفتید. ولی خب، ممم، شاید. هرچی باشه شما راحت تر پیش یک غریبه درددل میکنید، تا یک آشنا.
- ولی من یک دوست دارم که از همه جیک و پیک هم خبر داریم.
- خب بله البته. این فقط در همین شرایطه که استثنا میشه. در واقع شما و اون دوستتون یک نفرید. به قول امروزیا، یک روح در دو بدن!
- خب. من الان اون یک نفرم که شما میخواید. یک نفری که نه میشناسمتون حتی اسمتون رو هم نمیدونم. و نه شما من رو میشناسین. میتونید بریم یک جایی و شما شروع کنید به درد دل کردن تا به قول خودتون سبک بشین.
- من گفتم سبک بشم؟ کی؟
- نگفتید؟ ولی من این برداشت رو از حرفهاتون کردم.
- نه. من که یادم نمیاد. بذارید یک دور این دوصفحه ای که علیرضا از حرفهامون رو نوشته یک دور بخونیم. من که بعید میدونم.
- نه احتیاجی نیست. اینجا که دادگاه نیست که همه چی به دلیل و مدرک بخواد.
- خب بله البته. حق باشماست.
- حالا بالاخره من میتونم اون نقش رو ایفا کنم یا نه؟
- راستش نمیدونم. من کلی حرف زدم. حوصله ی تکرارش رو هم ندارم.
- میخواین من حرفهاتون رو از علیرضا بگیرم؟ علیرضا چند صفحه شد؟
- مممم. دو صفحه که شده. ولی اگر میخوای بخونی، باید توی دلت بخونی چون من هم مثل رضا حوصله تایپ کردن دوباره همه اینها رو ندارم.
- خب تو که توی وورد مینویسی، میتونی کپی پیست کنی!
- میگن حیای گربه کجا رفته یعنی همین ها. خب سرکار نابغه! من میتونم کپی کنم، خواننده بیجاره چه گناهی کرده که دوباره باید بخونه؟
- اوکی. پس آقای رضا، یه چند لحظه صبر کنید من این دو صفحه رو بخونم.
- شما که اسم من رو میدونید. پس چرا گفتید حتی اسمم رو نمیدونید؟
- من؟ اسم شما... رضا؟!! اِ خودمم هم نفهمیدم چی شد!!
سوتی من بود. بیخود شلوغش نکنید. من وقتی که داشتم با مینا حرف میزدم گفتم مثل رضا یعنی تو. اوکی ِ؟
(هردو با هم): اوکی ِ.


میدونید چیه؟ شاید بهش نشه گفت خیانت، ولی من با معرفت نیستم. اون یک روز اومد گفت که دلم خیلی پره. گفتم خب خالیش کن. گفت نه. تو چه گناهی کردی که آدم فقط برای غم و غصه اش بیاد پیشت؟ از خودم بدم اومده. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که فقط دارم غم و غصه هام رو بهت میگم. دمش گرم. اون این مساله رو فهمید. یعنی اینقدر خودش رو شناخت که فهمید که داره چی کار میکنه. ولی من! هه من حتی تا همون روز که باهام حرف زد، این مساله رو نفهمیده بودم. من بی معرفتم چون اگر کسی بهم زنگ نزنه، خودم بهش نمیزنم. من بی معرفتم، چون ...
- بیخیال رضا. تو اگه بی معرفتی، با معرفتی، به خودت مربوطه. چرا جار میزنی؟
- دقیقاً حرف اون هم همین بود. میگفت به هر کسی که میرسی، میگی من بی معرفتم؟ من شاید آدم خوبی باشم ولی آیا دوست خوبی هم هستم؟ اصلاً ماجرا از همین جا شروع شد. سه نفری نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم. من این مساله رو مطرح کردم. نه به این خاطر که به قول حسین بهش آگاه بودم. به خاطر که یک چند ماهی بود که حسش میکردم. مطرحش کردم چون دلم میخواست اونها بهم بگن نه رضا، کی همچین حرفی زده؟ تو خیلی هم ماهی. ولی نتیجه چیزی شد که من اصلاً به ذهنم هم نیامده بود. مریم بهتش زد. حسین از اتاق رفت بیرون. و من هم هاج و واج که مگه من حرف بدی زدم؟ بعداً مریم بهم گفت که الان 2 ساله که دارم به حسین میگم که چه دلیلی داره که ما با رضا که اصلاً معرفت حالیش نیست این همه جور باشیم و به فکرش باشیم و دل بسوزونیم و حسین در تمام این مدت، میگفت که تو اشتباه میکنی و رضا اینجور آدمی نیست و تو برداشتت غلطه. حالا تو با زبون خودت اعتراف کردی. حسین بهم گفت رضا ! اون موقع که تو این حرف رو زدی، بدترین لحظه عمرم بود. ضربه ای که تو به من زدی، هیچ کس دیگه بهم نزده بود. رضا تو من رو خورد کردی. اگه میبینی که من الان نشستم به خاطر اینه که تو کمر من رو و
اقعاً شکوندی. رضا در تمام این مدت میدونستم که تو به همه مسایل خودت آگاهی، امیدوار بودم که روزی به خودت بیای. دلم میخواست نشون بدی که اگه من به مریم میگم که اشتباه میکنه، با اینکه میدونستم که درست میگه، ولی تو بیای و نشون بدی که اون اشتباه میکنه و من درست میگم!! رضا اصلاً باورم نمیشه که اینکار رو با من کردی. و من همینطور مبهوت که ندونسته عجب کاری کردم! میدونی چیه مینا؟ حسین راست میگفت. حالا شاید نه همه صد در صدش. ولی شاید فقط یکی دو موردش رو اشتباه میگفت. یکیش اینکه من اون حرف رو شروع نکردم که بگم آره تا چشمتون دراد. من میدونم که بی معرفتم. باور کن مینا، به خودشون هم گفتم، من صرفاً فقط 4-3 ماه بود که این مساله رو حس کرده بودم. بهش فکر میکردم. تا قبل از این اصلاً نه که نمیدونستم، اگر هم کسی بهم میگفت، با قاطعیت ردش میکردم. منی که این همه دوستیهام رو به خاطر بی معرفتی قطع کردم، خودم بی معرفت باشم؟ امکان نداره. ولی اونها و به خصوص حسین مطمئن بود که من این مورد رو هم میدونم و به قول حسین آگاهم. خلاصه اینکه ما این حرف رو زدیم، کلی دلگیری و دلخوری درست کردیم و آخرش هم نشستیم تا صبح صحبت کردن. اینکه رضا، بدی‌هایی داره ولی آدم بدی نیست. اینکه به خاطر همینکه آدم بدی نیست، میتونه دوست خوبی یا به قول حسین، بهتر هم بشه. اینکه رضا، باید دیگه حرف نزنه و فقط عمل کنه و اولین عملش هم این باشه که بره یک جایی و کار پیدا کنه. ولی میدونی چیه مینا؟ من درسته که تغییر کردم، درسته که دارم میگردم که کاری پیدا کنم، ولی هنوز همون سوالم سرجاشه. هنوز نمیدونم که واقعاً بی معرفتم یا نه و اگه بی معرفتم، چی کار باید بکنم که درست بشم؟ صرفاً یک زنگ زدن و حال و احوال پرسیدن، فکر میکنم لوث کردن ماجراست. نمیدونم. نمیدونم چی کار باید بکنم.
- واقعاً نمیدونی؟
- مممم. راستش الان احتمال اینکه بی معرفت باشم رو زیاد میدونم. حتی شاید بتونم بگم که متاسفانه هستم. ولی اینکه چی کار کنم رو نه. واقعاً نمیدونم. هرچند که حسین گفت اون رو هم میدونی رضا. خوب هم آگاهی.
- میدونی؟ تو خیلی ترسناکی رضا !! خیلی.